امیر:شهاب به پلیس گفته؟
سروش کمی مکث کرد و حتی خودش هم نمی دونست چه بلایی سر شهاب اومده.حتی نمی دونست شهاب به پلیس ها گفته یا نه.
سروش:نمی دونم.اما فکر کنم گفته.تو براش دعا کن که حالش خوب باشه.
امیر:باشه.بریم پیش خاله.
سروش سری تکان می دهد . انها به سمت الهه می روند.سروش یک متری الهه می نشیند و نگاهی از سر مهربانی به او می کند که چقدر برازند کودک را در اغوش گرفته.
سروش:شما چقدر خوب بچه نگاه می دارین.خودتون بچه ها دارین؟
الهه با کمی تعجب به او نگاه می کند و کمی مکث می کند.
الهه:من ازدواج نکردم.
سروش انگار به هدفش رسیده.پس مصمم می شود و باقی حرفش را با کمی احتیاط میزند.
سروش:یادمه گفتین پرستارین؟بیمارستان کار می کنید؟
الهه:کار دانشجویی.
سروش:پس هنوز دانشجویت.
الهه:ترم اخرم.
سروش:پس به سلامتی تموم می کنید.
الهه:تن شاالله .شما چی؟
سروش:منم درسم تموم شده.سربازی هم رفتم.الان منتظرم یه شغل خوب،تو اداره گیرم بیاد.
الهه:موقت جایی کار نمی کنید.
سروش:کارهای طراحی وبسایت،چیزی انجام میدم اگه کسی پیشنهاد بده.
الهه:خوبه.
ثانیه ای سکوت بین انها برقرار می شود.
الهه:خیلی تا سحر نمونده می خواین چیکار کنید؟
سروش:باید منتظر بمونیم شاید خود پلیس بیاد دنبالمون،اگه ازشون خبری نشد از تو جزیره یه قایق اجاره می کنیم،میریم.
الهه:یه کمی می ترسم.اصلا معلوم نیست تو ایرانیم یانه؟
سروش انگار به چیزی فکر میکنه و صدای الهه رو نمی شنوه.
سروش:چی گفتین؟
الهه:نمی دونم تو ایرانیم یانه؟
سروش:منم یه کمی می ترسم که تو ایران نباشیم و قایق گیرمون نیاد که بریم.گذرنامه بخوان.اما بهش فکر نکن یه اتفاقی می افته.
الهه انگار برای گفت حرفش مردد است.اما با کمی دست پاچگی می گوید.
الهه:چند دقیقه پیش تو فکر بودین داشتیم به چی فکر می کردین؟
سروش انگار بغضی در گلو دارد و ان را فرو می برد.
سروش:مامانم اینا دیروز اومدن.چه حالی شده ،دیده من نیستم.
الهه:مادر نیستم و از دلشون خبر ندارم.اما این قدر می دونم خیلی صبر دارن.
سروش(اشک در چشم هاش حلقه میزنه):دلم براش تنگ شده.دلش خیلی نازکه.می دونم خیلی حرص خورده.اصلا چطوری بهش گفتن.
الهه:امیدتون به خدا باشه.
در همین موقع در یکی از خانه ها باز می شود.سروش و الهه که متوجه صدا می شوند به ان سمت می چرخند.مردی را می بیند که با یک دشداشه (پیراهن بلند)سفید بیرون می اید.
سروش:چه خوب یه نفر پیدا شد.
سروش از جایش بلند می شود و بعد از طی 50متر به مرد مسن می رسد.
مرد که قایق خودش را از خانه بیرون می اورد با دیدن سروش که به او نزدیک می شود،تعجب می کند.
سروش به او نزدیک می شود اما نمی داند عرب است یانه.سروش مردد است.
پیرمرد:کاکا این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟
سروش با شنیدن این حرف،بی نهایت خوش حال می شود.
سروش:ایرانی هستید؟
پیرمرد:اره.خوب تو ایران زندگی می کنیم.
سروش الان مطمئن است که تو ایران هستن ودر دلش خدا را شکر می کند.
سروش:ما برامون یه اتفاقی افتاده.باید هر چی زودتر برگردیم بندر.می تونید بهمون کمک کنید.
پیرمرد:تا چه کمکی بخواین.بعدم باید بدونم چه اتفاقی براتون افتاده.(مرد کمی صدایش را ارام تر می کند)شاید خلافی چیزی....
سروش اجازه نمی دهد تا پیرمرد حرفش را ادامه بدهد.
سروش:واقعیتش رو بخواهد ما رو دزدیده بودن و می خواستن ببرن اون طرف اب،اما ما فرار کردیم.
پیرمرد با تعجب به سروش نگاه می کند.
پیرمرد:کمک تون می کنم.فقط یه کمی صبر کنید.
----------------------------------------------------------
خارجی.دریا.سحر
حسن به همراه 3تا از افراد گروه اش در قایق به پیش می روند.او در جلو قایق نشسته و به فکر می رود و دقیقا نمی دادند چه اتفاقی سر سروش و الهه اماده.با استرس به انها فکر میکند.
خارجی.خانه پیرمرد(جزیره).سحر
بعد از اینکه سروش همه قضیه را برای پیرمرد تعریف کرد.او هم قول داد تا به انها کمک کند.
برچسب:
نویسنده: حسین قربانی